«محبة الحسین»
خودم را به او رساندم، برای اینکه بتوانم با او صحبت کنم کمی
خم شدم، چون هر دو پایش معلول بود و در حالت نشسته با دستهایش
راه میرفت، بعد از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم:
«حضرتکم من این؟»(اهل کجایی؟) و او در حالی که نفس نفس زنان
خود را سانتی متر به سانتی متر به جلو میکشید جواب داد:
«مِن دیوانیه»(اهل شهر دیوانیه هستم)

من که بغض تمام گلویم را گرفته بود از او سوالاتی میپرسیدم
و او همانطور که کشان کشان خود را به جلو میکشید، بریده بریده
به همه آنها پاسخ میداد. کم کم این گفتگوی ما توجه عدهای از زائران
را به خود جلب کرد و عدهای با دوربینهای خود، متعجبانه، حرکت
آرام ولی عاشقانه این مرد میانسال عراقی را ثبت کردند. وقتی در
پایان گفتگویم با او، از سختیهای راه پرسیدم و اینکه چه عاملی
او را به این راه صعب و دشوار کشانده است، لحظهای از حرکت
باز ایستاد و به صورتم خیره شد، از عمق نگاه خستهاش میشد به
صداقت لهجهاش که از یک ایمان راسخ حکایت داشت،
پی برد، با همان حالت گفت:
«محبة الحسین»