«محبة الحسین»

خودم را به او رساندم، برای اینکه بتوانم با او صحبت کنم کمی

خم شدم، چون هر دو پایش معلول بود و در حالت نشسته با دست‌هایش

راه می‌رفت، بعد از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم:

«حضرتکم من این؟»(اهل کجایی؟) و او در حالی که نفس نفس زنان

خود را سانتی متر به سانتی متر به جلو می‌کشید جواب داد:

«مِن دیوانیه»(اهل شهر دیوانیه هستم)

picLoveHossein.jpg

من که بغض تمام گلویم را گرفته بود از او سوالاتی می‌پرسیدم

و او همان‌طور که کشان کشان خود را به جلو می‌کشید، بریده بریده

به همه آنها پاسخ می‌داد. کم کم این گفتگوی ما توجه عده‌ای از زائران

را به خود جلب کرد و عده‌ای با دوربین‌های خود، متعجبانه، حرکت‌

آرام ولی عاشقانه این مرد میانسال عراقی را ثبت کردند. وقتی در

پایان گفتگویم با او، از سختی‌های راه پرسیدم و اینکه چه عاملی

او را به این راه صعب و دشوار کشانده است، لحظه‌ای از حرکت

باز ایستاد و به صورتم خیره شد، از عمق نگاه خسته‌اش می‌شد به

صداقت لهجه‌اش که از یک ایمان راسخ حکایت داشت،

پی برد، با همان حالت گفت:

«محبة الحسین»

من تشنه ام ولی، در کوزه آب نیست


من تشنه ام ولی، در کوزه آب نیست

حال خراب هست، جان خراب نیست

چون سایه روز و شب، در آب و آتشم

آرامش جهان، بی اضطراب نیست

جامانده ی شما، وامانده ی دل است

پاداش زندگیش غیر از عذاب نیست

پرسیدی و دریغ، حرفی نداشتم

این دل شکسته را، بر لب جواب نیست

کشتی شکسته ام بر ساحل شما

جای عذاب من، بیرون از آب نیست


گر چه گاهی در لجاجت انعطافی خفته است


گر چه گاهی در لجاجت انعطافی خفته است

هر کجا عشقی ست در آن اختلافی خفته است


جز خدا از حـال آدم ها کسـی آگاه نیست

در نگاه هرزه ها گاهی عفافی خفته است


مـی وزند از آسمـانها ابـرهـای نیمه شب

مـاه من آرام در زیـر لحـافی خـفـته است


وقت دلتـنگی تـو را می خواهم اما نیستی

مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است


خواب در چشـمم نمـی آید ؛ کدامین جنگجو -

در تمام عمر یک شب، قدر کافی خفته است ؟!؟


ترســم از روز مبادای سرودن از تو بود

در غزلهایم اگر بیتی اضافی خفته است


 

می توانی بروی قصه و رویا بشوی


می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی


ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی


آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی


من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی


دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی


گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی


در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی


می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی


بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی