مست و هشیار



محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست



تو زنده ای و نفس می کشد بهارانت


 

تو زنده ای و نفس می کشد بهارانت
تو زنده ای و بمیرند سوگوارانت!

 

نه جام حور نه آب حیات می خواهم
ببر مرا و بکش
  تشنه در کنارانت

 

به جز تو چیست مگر درد دردمندانت
به جز تو چیست مگر چاره ی دچارانت

 

دلم گرفت از این کوچه های بی آفاق
ببر مرا به تماشای کوهسارانت

 

دلم گرفت از این سایه های بالا سر
خوشا هر آینه بی چتر زیر بارانت

 

بیا به روشنی چشم مردم خاموش
بیا به کوری این چشم انتظارانت

 

بیا و گرد هم آور دل حریفان را
بیا ، به جان هم افتاده اند یارانت

 

سپاه مدعیان بین که هر چه می تازند
نمی رسند به گرد سم سوارانت

 

بیار قافله ی نقد شرع را و ببند
دکان نسیه ی این خیل حجره دارانت


 

روي دستان ملايك بدنت را ديدم



 

برگ پاييز شدي ريختنت را ديدم


روي دستان ملايك بدنت را ديدم


تو كه رفتي به خدا، داغ به قلبم دادي


آيه الكرسي روي كفنت را ديدم


مثل چوپان غريب وطن مادري ام


پشت وزن غزلم ني زدنت را ديدم...


بي تو اين جا همه ي آينه ها تب دارند


من خودم مهر سكوت دهنت را ديدم


رفتي اما دل من، باور اين داغ نداشت


تا كه اعلاميه ي پر زدنت را ديدم....!!!


«
بوي پيراهن تو» قافله سالارم شد


مثل يعقوب شدم گم شدنت را ديدم


به خدا پاكي تو در نظرم ثابت شد


تا كه آن زخم سر پيرهنت را ديدم


ناگهان باغ پر از هق هق باران شد و من


مشتي از خاك و پلاك و كفنت را ديدم...


از تو پنهان كه نشد قافيه كم اوردم


با سماع غزلم سوختنت را ديدم...

 

روحت شاد داداش علي اصغرم


از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد


از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد

از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد

 

ما تحبس الدعا شده ی نان شبهه ایم

آنجا که شبهه است عطایی نمی رسد

 

پر باز میکنم بپرم ، میخورم زمین

بال و پر شکسته به جایی نمی رسد

 

باید تنم پی سپر دیگری رود

با روزه های ما به نوایی نمی رسد

 

با دست خالی از چه پل دیگران شوم

دستی که وقف شد به گدایی نمی رسد

 

ای میزبان ! فدای تو و سفره چیدنت

آیا به این فقیر غذایی نمی رسد ؟

 

من سالهاست منتظر یک ضمانتم

آخر چرا امام رضایی نمی رسد؟

 

از من مخواه بیش از این زندگی کنم

وقتی برات کرب و بلایی نمی رسد

(علی اکبر لطیفیان)