بوی  يوسف زهرا


وجمعه ها

غروب،

چشمهای من،

بسکه جاده رانگاه کرده

دردمی کنند.

بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِين‏[هود/86]

وتوای خیرکثیر!

هنوزشهرکوفه وسرنوشت حسین رابهانه می کنی؟!

نامه های مان که به خط کوفی نبود؛

پس ازکجاخبریافتی که ما آب کوفه رانوشیده

 ودست سوی کیسه های زر درازکرده ایم؟!

توبازهم صبرمیکنی.

این جمعه هم گذشت

وبازغیبت خوردپای اسم قشنگت.

که جایت،مثل اینکه، کنارمان خالی نیست!

توبازصبرمیکنی

ولی این رابدان که اینجاکاری ازدست کسی برنمی آید

جزاینکه همه چشم به افق دوخته ایم.(إِنَّا مُنتَظِرُونَ )[انعام/158]

 

بگذار خود را معرفي كنم

 

بگذار خود را معرفي كنم. من مخلوق خالق يكتا و مملوك مالك بي همتا وعبد معبودم هستم كه از بندگي تنها نام آن را به دوش مي‌كشد. من همان مرزوق روزي دهنده بخشنده وكريمي هستم كه نمك مي خورد ونمكدان مي شكند.

من سائلي هستم كه دست نياز به سوي خداوند رحمن ورحيم درازكرده و ضعيفي هستم كه به خانه قوي‌ترين آمده است. اي عزيز توحكيمي و سزاوار نيست كه من ذليل را رها كني. تو غافري و من خطاكار، پس جزخانه تو به كدامين سو بايد بروم ؟

مگر نه اينكه فرموده‌اي بر زير دستانمان سخت نگيريم پس اي بردبار و دانا، برمن عجول وجاهل آسان بگير روزي كه ريز و درشت اعمالم را نمايان خواهي كرد. من، مضطرب و پريشاني مبتلا به كبر و عجب و ريا هستم كه بيماري غيبت يقه‌ام راگرفته است. حرص و طمع آسايشم رابرهم زده است وازهمه بدتراينكه دروغگويي بابي بسوي بديها برمن گشوده است ومن به تنهايي توان جداشدن ازاين همه بلاها را ندارم. گرچه زنجيره گناهانم به اينجا ختم نمي‌شود واين رشته سردراز دارد. من آنقدر از دردهاي مختلف به خود مي‌پيچم كه برخي شان را فراموش كرده‌ام. پناه مي برم به خدا از اينكه صبر او وگذشت زمان گناهانم را از يادم ببرد و آنچنان آسوده سر بر بالين بگذارم كه گويي هيچ خطايي ازمن سرنزده است. خدايا من دراين لحظه واين ساعت به اشتباهاتم اعتراف مي كنم چه آنهايي كه به ياد دارم و از بيان آنها شرم دارم و چه آنهايي كه يادشان از ذهنم پركشيده است .

«
وان كان قددنا اجلي ولم يدنيني منك عملي فقد جعلت الاقرار بالذنب إليك وسيلتي»
«
واگراجلم نزديك شد وعمل صالحم مرا به تونزديك نكرد من هم اقراربه گناهانم راوسيله عفوت قرارمي دهم
فرازي ازمناجات معصومين عليهم السلام درماه شعبان

جز تو چه كسي مي‌تواند مرا ياري دهد؟ آيا نبايد انتظار دستگيري و كمك از چون تو خدايي داشته باشم كه طلب حاجت به پيشگاه مقدست نه تنها خواري به دنبال ندارد بلكه سراسر عزت وبزرگي به بارمي آورد و دراين صورت دست نيازبه سوي غيرتو دراز كردن كمال بلاهت است. زيرا كه توهمه چيزهستي، منبع تمام فيوضات وخير محض.پس ديگري درذهنم نمي‌تواند معنايي داشته باشد چرا بايد به سراغ سراب بروم درحالي كه درمشتم آب دارم . اگرآب رانمي‌بينم يا چشمانم بسته است ويا به سبب گناهان حس دستانم را ازدست داده‌ام وگرنه هرجاكه مي روم تويي كه دركنارم هستي وپابه پا از اين طفل نوپا مراقبت مي‌كني .

بارالها امشب ، شب قدراست و من تصميم دارم اين شب را زنده نگه دارم وبا رعايت آداب احياء ، با كسي گفت‌وگو كنم كه مرا ، بيشتر از هركسي دوست مي دارد و متأسفانه من چه كم يادش مي‌كنم. شكر خدا برايام الله، شكربر رمضان و شكر برشب قدر براي ايجاد فرصت‌هايش.

بغض سنگيني درگلويم حبس شده است مي‌خواهم بافرياد آن را ازعمق جان خارج سازم. اي كاش اينجا بياباني بود تا براحتي صدايم را آزاد مي‌كردم. به اعمال زشت و ناراحت كننده و بدي‌ها و پستي‌هايم اعتراف مي‌كردم. به همان كارهايي كه با انجامش قلب نازنين مولايم امام زمان (عج) را آزردم. آن وقت تا خود صبح خدا خدا مي كردم، صدايش ميزدم ومي گفتم محبوب من همانا تو قاضي پرونده سياهي هستي كه من درطول عمرم آن را به ثمرنشانده‌ام. اي قاضي القضات به ديده منت بر من مبادا كه ميزان وحساب را بر پايه عدلت قراردهي. بلكه آنچنان كه تاكنون برمن ترحم كرده‌اي و بلكه بيشتر و بيشتر از آن رحمتت راشامل حالم كن و خطاهايم را ناديده بگير و بنابر كرمت براعمال من قضاوت كن.

نمي‌خواهم ناله‌هايم قطع شود. بغض گراني دارد اين گلوي من كه با شيون وزاري هم رهايم نمي سازد شكرخدا كه گرچه بدم وليكن خدا آه و ناله‌هاي توبه كننده رادوست دارد.اشك‌هايش راچون درّ و مرواريد قيمتي مي‌داند و صدايش او را نمي‌آزارد. مگرنه اينكه حكمت اين ايام الله افتادن دردامان خدا است. بارخدايا جواب اين نامه را دردل زنگار زده‌ام القا بفرما تارنگ خدايي به خود بگيرم. بگوكه مرا مي‌بخشي.
«
ما أنا بأعصي من عصاك فغفرت له وما أنا بألوم من اعتذر إليك فقبلت منه وما أنا بأظلم من تاب إليك فعدت عليه» «خداي من معصيتكارتر از بسيار كسان ديگر كه همه را بخشيدي نيستم ومن زشت وبد عمل تر ازآنان كه ازگناهان عذرخواستند و تو عذرشان پذيرفتي نيستم ومن ستمكارتر از آنان كه به درگاهت توبه كردندوبه آنها احسان كردي نيستم»
فرازي ازباب دوازدهم صحيفه سجاديه

خدايا چقدربايد بگريم تامهر«العفو» برسينه ام بكوبي. حمد وثنايت مي گويم از اينكه كمي ازخواب غفلت بيدارم كردي و مرا توبه كنان و پشيمان به درگاهت فراخواندي. اين ميهماني مايه آرامش من است.ازتومي خواهم يقين راچاشني غذايم قراردهي تا سكينه‌اي راكه به مؤمنين عطا مي‌فرمايي شامل حال من نيز بشود. حال تنها چيزي كه آرامشم رابرهم مي زند،ترس ازاين است كه مبادا جزو زيانكاران اين ماه باشم و بخشوده نشوم ولي نااميد نيستم زيرا كه نااميدي بزرگترين گناه است.

اگرقرار نبود كه غفار الذنوب با بخشندگي ازعبد فراري‌اش پذيرايي كند، هيچ?

گاه او را دعوت نمي‌كرد. شنيده‌ام اگر چهل روز اعمالمان راخالص براي خدا انجام دهيم درهاي حكمت به رويمان گشوده خواهد شد حال مگرنه اينكه امشب، شب قدر است و بهتر از هزار شب. پس اي محبوب من پس از آنكه توبه خالصانه مرادراين شب زيبا پذيرفتي، دريچه‌اي ازحكمتت به روي من بنما. بارالهي به خداونديت قسم دراين شب ، دست من فتاده برزمين را بگير و مرا از پستي به بلنداي كمال برسان. من روسياهم واعمالم بس قليل. ازخود بيزارم. بي جهت نيست كه چشمانم به جمال زيباي حضرت مهدي (عج) منورنمي‌شود. ايشان خود فرموده‌اند اگراعمالتان رااصلاح كنيد من خود به ديدارتان خواهم آمد.


پروردگارا دست گدايي‌ام را به درخانه‌ات دراز مي‌كنم با اين اميد كه مي‌دانم بي جوابم نخواهي گذاشت. مگر مي‌شود كه ارحم الراحمين مرا نااميد سازد؟ هيهات ما هكذا الظن بك ولا المعروف من فضلك.

من با تمام بي خبري‌ها و غفلت‌هايم دراين شب و در اين ساعت خودم را به دامانت انداخته‌ام و پناه مي‌برم به تو از اينكه عمركوتاهم را در بطالت، پوچي و مستي و سستي هدر دهم.
يا من يحب من يشاء، مرا دوست بدار و از سابقين و خاصان خود قرارده. يا خير حبيب ومحبوب، دلم را تنها به عشق خودت مصفا كن. يا حبيب قلوب العارفين، مرا عارف به حقت قرارده . يا دليل المتحيرين، با ارمغان يقين چنان آرامشي برايم فراهم ساز كه ازمنجلاب سرگرداني و آوارگي بيرون آمده وطعم حقيقت را بچشم .يا امان الخائفين، مرا از هراس دنياوبالاخص هول و وحشت آخرت سلامت بدار. يا كاشف الكروب، درد و رنج وغم دنيا را از من زائل بفرما تا در سايه آرامش، بيشتر از پيش به معبود خود بپردازم ودرراه رسيدن به حقيقت، رنگ معشوق به خود بگيرم . يا ستارالعيوب، زشتي‌هاي مرابپوشان و آبرويم را مريز. يا غافرالذنب و الخطيئات‌، نامه اعمالم را پاكسازي بفرما. و اي خداي رحمن و رحيم به نام تمامي اسماء حسنايت، دست اين بنده حقير را بگير و مرا به حال خودم وامگذارحتي براي لحظه‌اي. تمام شد و منتظر جوابم تا سحر فردا ميمانم.

 

 

چشمان خیس


باران گرفت و سوره ی مریم نزول کرد

باران شعر آمد و نم نم نزول کرد

اول نوشت قصه ای از سرگذشت ما

از آن زمان که حضرت آدم نزول کرد

بعدا نوشت قصّه ی چشمان خیس تو

قافیه ام رسیده و زمزم نزول کرد

نام تو را نوشتم و دیدم که ناگهان -

تصویری از خدای مجسّم نزول کرد

تنها دلیل آمدن شعر من تویی

این گونه بود واژه دمادم نزول کرد

آقا سلام آمده ام زائرت شوم

یعنی اگر اجازه دهی شاعرت شوم

 

ما شاعریم و دست به گیسو نمی زنیم

فالی به غیر گوشه ی ابرو نمی زنیم

باید اذان شعر بگویم برای تو

ما سال هاست نعره ی یا هو نمی زنیم

شغل شریف و محترم ما گدایی است

ما رو به غیر ضامن آهو نمی زنیم

ما را غلام حلقه به گوش آفریده اند

جایی به غیر صحن تو جارو نمی زنیم

حتی اگر که خلق سر از ما جدا کنند

جز رو به روی صحن تو زانو نمی زنیم

موسی رسید در حرمت آبرو گرفت

آمد ز حوض های حریمت وضو گرفت

 

تو ماورای ذهن و خیال و تجسّمی

بالاترین تصوّر ما از تبسّمی

روزی سه بار سمت حرم می دهم سلام

زیباترین جواب «سلام علیکم»ی

کار خداست این که به ایران رسیده ای

اصلا تویی حسین همان «زینب قمی»

باب الجواد، باب ورودی هر گداست

تو بهترین وسیله ی حاجات مردمی

ما مردم ری ایم که روزی خور توایم

در سفره ی تو نیست به جز نان گندمی

اذن دخول عرش خدا ذکر «یا رضا»ست

پس هر که گشت زائر او زائر خداست

 

هر جا که نام توست همان جا معطّرست

هرجا که ذکر توست همان جا منوّرست

دنبال معجزه بودم که در حرم

دیدم که شعر دور حرم وزن بهترست

دور حرم نوشته کمی از فضایلت

"بهر شرف ز خاک نشینان این درست

ای روضه ‏ای که دهر ز بویت معطرست‏

آبت ز کوثر و گِلت از مشک و عنبرست‏

خاکی و نُه فلک به وجودت منوّرست‏

تا در تو نور دیده‏ ی زهرا و حیدرست‏"1

کار غزل دوباره به تیغ و جنون کشید

بالا گرفت کار جنون و به خون کشید...

 

شاعر: امیر حسین محمود پور


بوی زهرا




ساده و عریان از تو نوشتن و حقیقت شیرین آشنایی مان را باز گفتن و از نخستین دیدار، از اولین برق نگاه ها، از اولین لرزش دل و دست ها و از اولین اشک ها حرف زدن، چیزی است که روح را قند مکرر می بخشد و سینه ام را عشقی بی قرار.

و من که هنوز بی قرار آن لحظه آغازم، آن لحظه نخست که خسته و تنها، کویر را در ذهن سر در گم خود هزار بار گز کرده بودم و سراب ها را یکی یکی مرده بودم... و من هنوز بی قرار آن لحظه ام.

آن لحظه که برای نخستین بار، به آب شک نکرده ام و به آشنایی و به لبخند و به پرواز که حقیقت وار، دور گنبدی طلایی حلقه زده بود.

ساده و عریان از تو نوشتن و از سپیدی خشم نواز آن لحظه گفتن؛ آن لحظه که تنهایی، دیگر در خود و حق باز ایستادن نمی دید و رنج و درماندگی... انگار که اصلاً نبوده اند؛ چرا که آن لحظه ها، همه تو بودی؛ عطر تو؛ حضور تو و شمیم آشنایی که خلوت من و تو را از هیاهوی اطراف دور می کرد.

چرا که دیدگانی در من می نگریست که بوی آشنایی می داد؛ بوی مهر؛ بوی مادر؛ بوی حرم امام رضا و کودکانه گم شدن در همهمه دلنواز حرم؛ در خلوت پر هیاهوی عشق!

دلم می لرزد و دستم؛ که دوباره قصه آشنایی مان را بنویسم، ولی حسّ رهایی؛ حسّ عجیب «با یکی بودن» و «با یکی شکفتن»، مرا به مرور آن خاطره سبز می کشاند و مرا وا می دارد تا در تپش عاشقانه قلم، نامت را به هزار زبان زمزمه کنم.

خاطره ای که سبزینه تمام مناجات ها و رُستن هایم شد؛ به گونه ای که از آن پس، پشت هر نجوا و نمازی، نام تو و یاد آن لحظه تو هست و عطر حضور مادرانه تو را می شود در لابلای همه قنوت هایم یافت. و من هنوز برآنم، اگر آن تقدیر لطیف و آن اتفاق زیبا نبود و من تو را نمی یافتم، چه بر سر دیدگان به شک آلوده و سینه سراب آشامیده ام می آمد...

قم را که آغاز کردم، تنهایی و نومیدی، تنها توشه راهم بود و بار مانده در کوله بارم.

و شک ـ این پای افزار مرارت زا ـ که لحظه ای از من جدا نمی شد و...

تو را که دیدم، تو را که دریافتم، تنهایی و نومیدی، جایش را به عشق داد؛ به امید؛ به درک شفاف معصومیت مناجات؛ به خلوت زلال شب های حرم؛ به درد دل های صمیمی پای ضریح. و شک، درگیر و دار پرواز نجواهای دلسوز حرم ات، دیر گاهی است که به سایه رفته است.

و این همه، اکسیر آن لحظه بشکوه است که کسی از اوج صمیمیت، دل های شکسته را فریاد می زد.

روح معصومی که از پس تمام هیاهوهای پوچ زمان، جستجوگر خسته ای را فریاد می زد که دربه در، به دنبال جرعه ای آرامش بود؛ جرعه ای عشق؛ جرعه ای ابدیت.

و تو، با عصمت فاطمه علیهاالسلام ، مهر زینب علیهاالسلام ، دست گیری کریمانه علی علیه السلام ، شفاعت سرخ حسین علیه السلام و شفقت مظلومانه حسن علیه السلام ، ایستاده بودی به دست گیری از تتنهایان؛ به امید بخشی نومیدان و عشق بود که معصومانه و زلال، در ازدحام حرمت موج می زد و صدایی که بوی آشنایی می داد؛ بوی مادر، بوی زهرا، عطر مست کننده حضور!

«یا فاطِمَة اشفعی لی فی الجنة»

 


در مدح حضرت صادق علیه السلام

 

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

 

کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور می رفتم
کاش مانند یار صادقتان
بی امان در تنور می رفتم

 

علم عالم در اختیار شماست
جبر در این مسیر حیران است
چشم هایت طبیب و بیمارش
یک جهان جابر بن حیان است

 

روز و شب را رقم بزن آخر
ماه و خورشید در مُرکّب توست
ملک لا هوت را مراد تویی
آسمان ها مرید مذهب توست

 

قصه تکرار می شود یعنی
باز هم در مدینه عاشق نیست
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیجکس با امام ، صادق نیست

***

خواب دیدم که پشت پنجره ها
روبروی بقیع گریانم
پابه پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم

 

گریه در گریه با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم ! تمام هستی ما
در همین خاک پشت پنجره هاست


سید حمید رضا برقعی

 

مرا به خاطر این اشتباه مهمان کن


مرا به جرعه‌ای از یک نگاه مهمان کن


به این تسلی خوش، گاهگاه مهمان کن


اگرچه غرق گناهم ولی دلم پاک است


مرا به خاطر این بی‌گناه، مهمان کن


نخوانده آمده بودم کنار خاطر تو


مرا به خاطر این اشتباه مهمان کن


دوباره دست دعا جان‌پناه امنی ساخت


مرا به گوشه این جان ‌پناه مهمان کن


شنیده‌ام که کسی راز دل به چاه سپرد


مرا به جامی از آن آب چاه مهمان کن