وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 

 

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

 

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

 

 

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

 

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

 

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

 

 

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

 

 

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

 

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

 

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 

افشین یداللهی

 

                                    حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را


حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را


به خون نشانده دل دودمان عالم را


غم تو موهبت کبریاست در دل من


نمیدهم به سرور بهشت این غم را


غبار ماتم تو آبرو به من بخشید


به عالمی ندهم این غبار ماتم را


به نیم قطره ی اشک محبتت ندهم


اگر دهند به دستم تمام عالم را


به یمن گریه برای تو روز محشر هم


خموش میکنم از اشک خود جهنم را


اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم


هزار بار بمیرم نبینم آن دم را