چه شب هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم


نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم


برات من  شبی آمد  که در آیینه لرزیدم


شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم


شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم


شب افتادن جان بود رقصیدم، طرب کردم


تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم


تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم


دعایی بود و تحسینی، درودی  بود و آمینی


اگر دستی بر آوردم، اگر چیزی طلب کردم


تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم


تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم


نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن


اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم


الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن


ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم


                                            مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو




۲


دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم


به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم


چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم


تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم


نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم


اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم


اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد


حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم


چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد


چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم


یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد


اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم


سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش


دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم


                                             فروردین 1388


۳


عاشق آن صخره هایم، ماه را هم دوست دارم


"کفش هایم کو؟..." که من این  راه را هم دوست دارم


اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان تر


شور و لبخند و دریغ و  آه را هم دوست دارم


گر چه خارم، گاه گاهی راه دارم در گلستان


گرچه خاکم،  خاک آن درگاه را هم دوست دارم


عاشقم بر ذکر "یا رحمان"  و" یا حنّان" و "یا هو


ذکر "یا منّان" و "یا الله" را هم دوست دارم


عاشق شمسم، ولی حلّاج را هم می پسندم


سوز و حال خواجه عبدالله را هم دوست دارم


یوسفی گم کرده ام چون روزهای عمر و  هر شب


سر فرو بردن درون چاه را هم دوست دارم


با غریبان زمین هر لحظه در خود می گدازم


راستش این غربت جانکاه را هم دوست دارم


شنبه ها تا جمعه ها را داغدار انتظارم


حسرت آن جمعه ناگاه را هم دوست دارم


گرچه ، مرگ - این خلوت نایاب - را هم می ستایم


زندگی این فرصت کوتاه را هم دوست دارم


                                  اردیبهشت 1389 – دهلی نو          


 


۴


دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی


در نمازت گریۀ انگورها را بشنوی


 

تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل


تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی


 

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور


نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی


 

سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی


سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی


 

پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم


تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی


 

بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری


بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی

 

تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط


شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی


 

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا


محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی


                                     اسفند ماه ۱۳۸۷- دهلی نو



۵


یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش


سلام ما برساند به صبح پیرهنش



کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش


کسی که عطر هوالله می دهد دهنش



کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست


کسی که نسبت خونی ست بین عشق و منش



به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید


و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش



تمام دشت پر از زخم های عطشان بود


فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش



فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست


چه قدر بوی هوالنور می دهد سخنش



فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند


سری جدا شده لبخند می زند بدنش



به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد



مدینه مولد او بود و کربلا وطنش



یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او


سلام ما برساند به شام پیرهنش...