روي دستان ملايك بدنت را ديدم
برگ
پاييز شدي ريختنت را ديدم روحت
شاد داداش علي اصغرم
روي دستان ملايك بدنت را ديدم
تو كه رفتي به خدا، داغ به قلبم دادي
آيه الكرسي روي كفنت را ديدم
مثل چوپان غريب وطن مادري ام
پشت وزن غزلم ني زدنت را ديدم...
بي تو اين جا همه ي آينه ها تب دارند
من خودم مهر سكوت دهنت را ديدم
رفتي اما دل من، باور اين داغ نداشت
تا كه اعلاميه ي پر زدنت را ديدم....!!!
«بوي پيراهن تو» قافله سالارم شد
مثل يعقوب شدم گم شدنت را ديدم
به خدا پاكي تو در نظرم ثابت شد
تا كه آن زخم سر پيرهنت را ديدم
ناگهان باغ پر از هق هق باران شد و من
مشتي از خاك و پلاك و كفنت را ديدم...
از تو پنهان كه نشد قافيه كم اوردم
با سماع غزلم سوختنت را ديدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 17:57 توسط حــســـيــن آقــايــي
|