گر چه گاهی در لجاجت انعطافی خفته است

هر کجا عشقی ست در آن اختلافی خفته است


جز خدا از حـال آدم ها کسـی آگاه نیست

در نگاه هرزه ها گاهی عفافی خفته است


مـی وزند از آسمـانها ابـرهـای نیمه شب

مـاه من آرام در زیـر لحـافی خـفـته است


وقت دلتـنگی تـو را می خواهم اما نیستی

مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است


خواب در چشـمم نمـی آید ؛ کدامین جنگجو -

در تمام عمر یک شب، قدر کافی خفته است ؟!؟


ترســم از روز مبادای سرودن از تو بود

در غزلهایم اگر بیتی اضافی خفته است