می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی


ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی


آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی


من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی


دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی


گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی


در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی


می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی


بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی