شعری از مولانا
نه مرادم نه مریدم، نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم نه سیاهم،
نه چنانم که تو گویی ، نه چنینم که تو خوانی،
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی،
نه سمائم نه زمینم،
نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم،
نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم، نه فرستاده پیرم،
نه … به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم،
نه جهنم نه بهشتم و چنین است سرشتم،
این سخن را که من امروز نگفتم ننوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
گر به این نقطه رسیدی، به تو دربسته و در پرده بگویم،
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی،
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی تو خود آن اسرار نهانی، تو خود باغ بهشتی...
مولانا
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ ساعت 7:58 توسط حــســـيــن آقــايــي
|